عیبی نداره
  جاده بهانه استمقصود چشم توستمن راهیِ توام ای مقصد درستمن راهیِ توام…با من قدم بزنهمراه من بیا تا شهر ما شدناین مرز را که باز، در تلخیِ غم استمهمان به قند کن…چایت اگر دم استبزرگترین سایت تفریحی خلوت دل
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است / دیوان اشعار حافظ
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته‌ای کت خون ما حلالتر از شیر مادر است چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است از آستان پیر مغان سر چرا کشیم دولت در آن سرا و گشایش در آن در است یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب کز هر...
اشعار حافظ صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شود آری آری طیب انفاس هواداران خوش است ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق دوست را با ناله شب‌های بیداران خو...
حافظ ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است افسوس که شد دلبر و در دیده گریان تحریر خیال خط او نقش بر آب است بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود زین سیل دمادم که در این منزل خواب است معشوق عیان می‌گذرد بر تو و...
کنون که بر کف گل جام باده صاف است
  کنون که بر کف گل جام باده صاف است به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد که می حرام ولی به ز مال اوقاف است به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است ببر ز خلق و چو عنقا قیاس ک...
اشعار حافظ : گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است سلطان جهانم به چنین روز غلام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است در مجلس ما عطر میامیز که ما ر...
مـــن به در خانــــه ات تکیــه داده ام
  مـــن به در خانــــه ات تکیــه داده ام عـابــران می گویند: نیست... به خـانــه ی متروکــه اش نــگاه کــن! نیست... رفته است... می گویــنـد و می رونــد سی سـال است کــه می گویند:نیست... رفتــه است... گفتــه اند و رفتــه انــد... مـــن امــــا بــه در خــانه ات تـکــیه داده ام...