و غزلبانوی چشم آبی٫ گیسو زردم
بی تو در غربت پاییز پریشان گردم
من همان کولی آواره چشمان توام
که به آنسوی نگاه تو سفر می کردم
حتم دارم که تو از طایفه خورشیدی
من ولی ٫ شبزده ام ٬ سایه پرستم ٫ سردم
لحظه ای در بگشا دلنگرانم ... دیر است
بی تو در این شب طوفان به کجا برگردم
تا به کی باید از این شبزده ها بگریزم
من که در سینه خود مهر تو را پروردم
باز کن بر من آشفته در خانه خویش
که به آرامش چشم تو پناه آوردم